حكيم زجاجى

373

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شبى آن سرافراز را پيش خواند * از « 1 » آن بند و نزديك خويشش نشاند 85 به دو گفت هادى كه اى نامدار * ز آزار تو بر دلم هست بار تو گفتى كه هارون ز فرمان من * برون برد سر اندراين انجمن به دو گفت آرى ، كه من كرده‌ام * براى شما اين سخن كرده‌ام امانم دهد شاه ، پس بشنود * به گفتار من بىگمان بگذرد امان داد هادى بدان مرد كار * چنين گفت يحيى كه اى شهريار 90 سپاه تو زآن‌سان گمان مىبرند * چو پيش و پس كار مىبنگرند كه هرك « 2 » او بيايد ز عهدش « 3 » برون * ورا زود بينند در خاك و خون به دوزخ رود هركه پيمان شكست * نبايد به پيمان « 4 » به كس داد دست چو دادى نبايد از آن سر كشيد * كه بايد بسى زهر محنت چشيد اگر تو كنون خلع هارون كنى * تو ترس از دل خلق بيرون كنى 95 بباشند اين نامداران دلير * شوند از تو هر گه كه خواهند سير دوم آنكه خوردست . . . هنوز * نرفتست تا ماه . . . هنوز تو را باد عمر اى دلاور دراز * سرافراز اندر نشيب و فراز چو بالغ نباشد امين همام * نشايد ورا خواند مير و امام ز هارون مگردان تو اين عهد هيچ * ز پيمان ما خسروا سر مپيچ 100 بمان تا شود سرونازان بلند * دل اندر سراى مجازى مبند چو او گشت بالغ منم چار [ ه ] ساز * به زير آورم ماه را از فراز كنم آن‌چنان اى شه كامكار * كه هارون بيايد به صد كاروبار سپارد امامى [ و ] شاهى به دو * دهد برج مه تا به ماهى به دو بر او نامور آفرين كرد ياد * ز بندش برون برد و تشريف داد 105 ز بغداد هادى برون برد رخت * سوى عيسىآباد شد نيك‌بخت ز اعمال موصل بدان جايگاه * بزد اندرآن بوم‌وبر بارگاه پى خويش آن‌جا سرايى بساخت * سرش را به تاج فلك برفراخت چو قصر شه نامور شد تمام * در آن قصر شد خسرو خويش‌كام

--> ( 1 ) در ( 2 ) كه ( 3 ) شيب ( 4 ) يتمان